نقش دین در مهار ایدز( ایدز و داغ ننگ)

رتباطات، که در دنیای امروز به جهت سهولت مسافرت و راحتی برقراری تماس ، گسترش یافته است در کنار پیچیدگیهای خود، مشکلات خاصی را نیز به همراه داشته است. یکی از مضرات آن، ظهور نوعی از ارتیاط است که گرچه با یک رابطه فردی شروع میشود ولی در شبکه ارتباطات نزدیک بین المللی ، به سرعت شیوع می یابد.

ایدز، مولود نامبارکی است که در بستر ارتباطات مدرن، رشد و توسعه یافته است. این بیماری، نه از مشکلات جوی، نه از طبیعت و نه از نوع تغذیه، بلکه صرفاً از نوعی رابطه سرچشمه می گیرد. بنابر ضرب المثل معروفی که می گوید جلوی آب را باید از سرچشمه گرفت، بایستی کار را به صورت ریشه ای انجام داد، لذا اقدام اساسی و مناسب با دنیای مبتنی بر پیچیدگیهای ارتباطی امروز، می تواند سرمایه گذاری بر شکل دادن و تعریف نوع ارتباط باشد.

ایدز ، به همان اندازه که یک مشکل بهداشتی است، معضل اجتماعی نیز هست. ایدز ارتباط تنگاتنگی با مصرف مواد مخدر، همجنس‌گرایی و فحشا دارد که در تضاد با ارزش‌های مذهبی، اجتماعی و فرهنگی بسیاری از جوامع در جهان است. بیماران مبتلا، غالباً به ‌عنوان افرادی خاطی و گناهکار در اذهان عمومی محاکمه و طرد می‌شوند. از این رو اهمیت رسیدگی و یافتن راهکارهای مناسب برای کنترل ایدز، دو چندان می گردد.

اگر چه تحقیقات متنوعی که تاکنون در این مورد و در حوزه های مختلفی انجام شده و نتایج چشمگیری را در پی داشته است ولی دامنه و عمق خطر آنچنان است که بدون اقدامات منسجم و فراگیر همگانی، مهار این طاعون سیاه مشکل خواهد بود. به نظر می رسد آنچه در تحقیقات به آن توجه کافی نشده مبارزه با دشمن به شیوه خاص است. اگر ایدز در محیط مساعد ارتباطات نزدیک، رشد کرده است قطعاً باید با شبکه ارتباطی قوی تری به مقابله با آن برخاست.

دین با اینکه یک اعتقاد قلبی است و در حوزه فردی و خانوادگی تعریف می شود ولی می تواند تاثیرات اجتماعی گسترده ای را در پی داشته و با قدرت ارتباطی منحصر به فرد خود، جوامع بشری را تحت تاثیر عمیق قرار دهد.

آنچه در مبارزه با ایدز اهمیت فوق العاده ای دارد اقناع سازی است. اقناع سازی مردم در تصحیح روابط، اقناع سازی دیدگاهها و فرهنگهای مختلف و حتی اقناع سازی دولتها.

دین، در این خصوص مقبولیتی در حد اعلاء در بطن خانواده دارد. قدرت اقناع سازی دین و تقید خانوادگی به دستورات دینی ، امکان مناسبی را فراهم می سازد تا از این طریق، سیاستهای مبتنی بر دستاوردهای علمی روز دنیا را با بهره گیری از توان رهبران مذاهب در هم آمیخته و با تقویت فاکتورهای مذهبی هم راستا، گام بلندی در کنترل ایدز برداشته شود.

ایدز که عمدتاً ناشی از برقراری نوعی رفتار جنسی است ، در حوزه فردی و خانوادگی می تواند در دو مرحله تحت تاثیر دستورات دینی قرار گیرد:

1. پیشگیری: ادیان در خصوص انتخاب همسر و تعریف روابط جنسی در چارچوب خانواده تاکید دارند و روحانیون و اندیشمندان دینی برای مسائل گوناگون اجتماعی می توانند راه حل ارائه نمایند.
2. جلوگیری از شیوع: تاکید بر موضوعات اخلاقی و حفظ خانواده؛ و دستورات دینی در حوزه اجتماعی، با جهت دهی مناسب می تواند به سرعت حوزه عمل بیماری را محدود نموده و تحت کنترل قرار دهد.

تقویت باورهای مذهبی در راستای سیاستهای کنترل ایدز، از نکات کلیدی است که با طراحی مناسب، می تواند پشتیبانی رهبران دینی را جلب نماید.بهره گیری از نفوذ و کاریزمای رهبران مذهبی، عامل بسیار با ارزشی است، چنانچه موضوع را با اهمیت تلقی کرده و در عمل نگرانی و حساسیت خود را نشان دهند. مثلاً در مراسم مذهبی و هنگام دعا. بعلاوه رهبران مذهبی می توانند با روز آمد کردن دستورات دینی مورد نیاز کمک شایانی در مهار بیماری نمایند. چنانچه اکنون برخی ادیان مجبور به اعلام موضع در مورد همجنس گرایان شده اند.

تبلیغات گسترده در سایتهای اینترنتی مذهبی ،برگزاری مسابقات تشویقی برای گروههای سنی مختلف در حاشیه مراسم دینی و شرکت رهبران برجسته دینی در برنامه های زنده تلویزیونی در مورد ایدز، از جمله تمهیداتی است که در محیط اجتماعی و دینی بسیار کارآمد است. و در کنار آن تبلیغ و انتشار سخنان رهبران دینی بر لوازم مورد علاقه و استقاده جوانان و گروههای هدف به شکل توزیع رایگان.

از سوی دیگر، بر اساس تحقیقات انجام‌شده ، رابطه بسیاری از بیماری‌های جسمی با اختلال سیستم ایمنی شناخته شده است؛ از جمله بیماری‌های عفونی وحتی اختلالات غدد مانند دیابت. بنابراین اگر عاملی بر سیستم ایمنی دخالت دارد، می‌تواند برای درمان بیماری مؤثر باشد. تاثیر مستقیم فعالیت‌های معنوی در روند بیماری و بهبود افراد و نیز تاثیری که معنویات به صورت غیر مستقیم، ابتدا روی مسائل روانی، مانند کاهش استرس و تنش می‌گذارند و این کاهش استرس، می‌تواند باعث تعادل در سیستم ایمنی آنها شود.

بسیاری از صاحب‌نظران غربی معتقدند عقاید دینی در امیدوارکردن انسان و ایجاد انگیزه و شفا یافتن برای بیماری‌های جسمی و روانی آنها موثر است. مطالعات نشان می‌دهد برخی از مبتلایان به بیماری ایدز که برای کنار آمدن با بیماری‌ خود به دین متوسل شده بودند، عمر طولانی تری داشته اند. بعلاوه روابط و پیوندهای اجتماعی حاصل از فعالیت های دینی موجب کنترل و کاهش افسردگی و اضطراب می‌شود و نقش اجتماعی انسان را تقویت می‌کند.

در اسلام نیز اشاره به شفا بخشی جسم و جان شده و حتی عنوان طبیب برای پیامبر گرامی اسلام (ص) از سوی حضرت علی (ع) به کار رفته است که حکایت از توجه خاص به سلامتی جامعه دارد.

اغلب، برخوردهای ناصحیح افراد جامعه با مبتلایان به ایدز آنها را وادار به مخفی ‌سازی بیماری می ‌کند. در نتیجه، اطلاعات لازم در زمینه راه‌های انتقال و پیشرفت بیماری در اختیار وی قرار نخواهد گرفت. ایدز بیماری سنین جوانی است. یک جوان موفق ناگهان تمام حقوق اجتماعی و درآمد خود را از دست‌ می دهد‌. نتیجه چنین امری فقر و ناتوانی است. برخوردهای ناشایست با مبتلایان به ایدز یا اجتناب از ارائه خدمات پزشکی و دندان پزشکی ، ایزوله ‌کردن بی‌ مورد، بی ‌حرمتی و بی ‌توجهی از جمله این رفتارهاست. اما مظلوم ‌ترین قربانیان ایدز کودکانی هستند که از مادر آلوده متولد شده و از حمایت والدین و اجتماع محروم می‌ مانند. اکنون میلیونها کودک در کشورهای جنوب آسیا مبتلا به ایدز هستند بدون آنکه نقشی در بیماری خود داشته باشند.

با این حال سئوال اساسی این است که آیا دین می تواند نقشی در مهار بیماری ای داشته باشد که تمامی جامعه بشری را فارغ از رنگ و نژاد و عقیده و حتی سطح بهداشت، مورد تهدید جدی قرار داده است؟

برای پاسخ به این سوال لازم است تمثلی بیان گردد. رابطه پزشک با بیمار را می توان همانند رابطه علم با جامعه د انست و میزان عمل به دستورات علمی پزشک ، مرتبط است با درجه مقبولیت دستورات و مطابقت آن با فرهنگ و معیارهای شخصی بیمار، که البته در جوامع گوناگون متفاوت است. پس در انتقال و عملی کردن علم در جامعه، نکته مهم و اساسی؛ ایجاد بستر مقبولیت در جامعه است برای پذیرش کامل یک پدیده علمی.

مقبولیت؛ دقیقاً همان عنصری است که دین از قبل، به صورت جامع و کامل از آن برخوردار است. در مواردی که مراجع دینی و مراکز علمی وابسته اقداماتی انجام داده اند به نتایج مطلوبی در سطح گسترده دست یافته اند. مطالعات انجام شده نشان می دهد که نقش دین در تحت کنترل قرار دادن ایدز، نقشی بی بدیل است که تاکنون به جایگاه خود در سازمان مبارزه با ایدز دست نیافته است..دین وسیع ترین، کاملترین و در عین حال عمیق ترین شبکه ارتباطی را در سراسر جهان در اختیار دارد. پس دین توانایی لازم را در حد اعلاء داشته و می تواند عامل بسیار با ارزشی در کنترل و محدود ساختن این بیماری مهلک قرن باشد.

ما باید شعار برنامه سازمان ملل در مورد ایدز را سرلوحه کار خود قرار دهیم: "دنیای متحد در مقابل ایدز".

tabnak.com

  
نویسنده : داود احمدی قیداری ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٤
تگ ها :

sociology of pain

The sociology of pain

Editorial by Jane Richardson

Pain is certainly the result of a biochemical process. But nerve pathways and bodily reflexes do not tell the whole story. Pain is also a subjective experience, perhaps an archetype of subjectivity, felt only within the solitude of our individual minds. It is, in addition, always saturated with the visible or invisible imprint of specific human cultures. We learn how to feel pain and learn what it means….. [W]hat matters most about pain – at least outside the laboratory – may well be the personal and social meanings with which we and our surrounding culture endow it.
(David Morris,
The Culture of Pain, 1991: 15)

Pain is not just a concern of medicine, but is also an everyday individual experience – hence the involvement of writers, artists and philosophers, as illustrated by David Morris, in attempting to understand and give it meaning. It is fifteen years since Bendelow and Williams (1995) argued for the importance of a sociology of pain, suggesting it to be a relatively neglected area within the sociology of health and illness. They called for an approach that understands pain as a social and embodied experience influenced by culture. The papers in this Virtual Special Issue show that, while the sociology of pain is often subsumed under the sociology of chronic illness – and indeed has contributions to make to this field - it can also be seen as a distinct area in its own right.

Bendelow and Williams’ (1995) paper provides an excellent overview of and introduction to some of the concepts arising in this Virtual Special Issue. They outline different approaches to pain, from the biomedical to the Foucauldian, arguing for other voices than simply the medical to be heard. They suggest that a sociology of pain needs to take account of the sociology of body and emotions, in order to see pain as an embodied experience, and also needs to incorporate the meaning and culture of pain and pain behaviour.

Culture and context

The papers in this issue include those that have taken both medical categories and sociological categories as their starting points, perhaps highlighting the pragmatic nature of research in this area. Continuing the notion of pain as an individual, embodied experience within a particular culture I have grouped the papers according to the culture or context that is their focus. Clearly there are overlaps between the categories – the nature of pain means that it is experienced across all areas of a person’s everyday life. These categories show where a sociology of pain can contribute to wider areas in the sociology of health and illness. There are also similarities in the experience of pain across the different contexts which contribute to a distinct sociology of pain.

Pain in the workplace and in industrial society

Ewan et al. (1991) is one of the earlier papers included in this Virtual Special Issue, reflecting its subject matter of RSI (Repetitive Strain Injury), which was endemic in Australia in the early 1980s. The paper explores the experience of living with an uncertain painful condition, including physical restrictions, changes to identity, and delegitimation, all of which are also common to other contested painful conditions. RSI, as an invisible, uncertain and ambiguous condition, is not recognised within a culture which expects pain to have an explanation, to respond to treatment and hence be short-lived. Thus disbelief of the reality of their experience for this group of women came not only from doctors, but from friends, family and colleagues, leading those who had stopped work to further isolate themselves socially. In addition to the ambiguity, uncertainty and chronicity of RSI, the authors point to the politicisation of the condition as a contributing factor in the ‘amplification of the experience’. This article is important in grounding individual experience of a condition in the culture and socio-political discourse through which it is experienced. There is a place in sociology of health and illness for studies which seek to build on this approach, particularly in the case of work-related pain.

The next two articles, Roderick (2006) and Turner and Wainwright (2003), continue the focus on pain and injury in the workplace, through exploration of professional football and ballet – in Wacquant’s (1995) terms ‘body-centred performance trades’. As Roderick points out, most sociological work in this area has been related to industrial work environments, thus the focus on other work environments is illuminating. 

Roderick takes an interactionist approach, exploring how injury is socially created through the meanings associated with the workplace (a professional football club). This paper contributes to work on the invisibility of pain, and the related areas of legitimacy and stigma. Playing ‘through pain’ and disregarding injuries is normalised within the culture of professional football. Being believed or not is thus a key part of the experience of injury in this context. Roderick interprets players’ behaviour in terms of Goffman’s (1963) distinction between discredited and discreditable stigma, with players seeking to manage the information they present in order to avoid becoming discredited. He suggests that players learn to conceal pain, or, conversely, to reveal the full extent of pain, depending on the situation. This perhaps finds parallel in descriptions of ‘ordinary’ people who conceal their pain from their families but find it necessary to present the pain to healthcare professionals in order to be taken seriously.

Turner and Wainwright’s (2003) contribution shares with Roderick a focus on a vocation which depends on the physical capacity of the body. They view the ballet as more than simply a place of work, but as a place where social bonding occurs. The issue of ageing is an intriguing one in the context of ballet: as the authors note, most professional ballet dancers ‘retire’ before the age of 30, having started in very early childhood. Injury can be seen as disruptive to the sense of a youthful self that is closely tied up in performance, showing the importance of understanding the concept of biographical disruption in context and in relation to cultural expectations.

Wilkin (2009) approaches the problem of low back pain from a very different perspective, one which locates the problem in modern industrial societies. He takes a realist view towards the body, rejecting positivism for reducing the body to physical aspects, and interpretivism for reducing it to discourse. For realists, back pain is seen as something constructed through discourse but that has a physical reality beyond this. In a wide-ranging argument, Wilkin explores three areas: the symbolic power of the chair, the impact of industrialisation and capitalism as a system for producing furniture. Wilkin’s paper is predominantly theoretical but also suggests very practical solutions to the problem of back pain in the widespread adoption of ergonomically acceptable furniture within a capitalist market. The contribution of this paper lies in its broad approach to the problem of back pain and in locating the solution not with individuals but with the state.

Pain in the context of health care

Baszanger (1992) addresses the crux of the problem of pain in the context of healthcare - pain as a private sensation, communicable only by the person with it, necessitating the need for healthcare professionals to ‘decipher’ the pain and respond to it.  Physicians in the two pain treatment centres she studied had different ways of understanding chronic pain – different operational knowledge – which led to very different doctor-patient relationships. She argues for the importance of cognitive knowledge in understanding medical actions and doctor-patient relationships.

The exploration of pain as a subjective experience is continued in May et al.’s (2004) examination of three conditions in the context of primary care, including chronic low back pain. Conditions in which the patient’s subjectivity is at the forefront of the consultation make evaluation of the patient and the doctor’s response to them important. May et al. used an innovative form of secondary analysis of an aggregated qualitative data set to explore the doctor-patient relationship in the context of these conditions. They draw attention to the lack of agreement of conceptual models within the doctor-patient encounter and the implications of this for ‘patient-centred practice’, questioning the assumption that patient centred practice necessarily leads to better health outcomes. The disjuncture between the different conceptual models was much more apparent in the context of back pain, centring around patients’ views of back pain as mechanically based versus doctors’ views of it as psychosocially based.

Ong and Hooper (2006) explore the role of concordance in therapeutic relationships, through accounts of low back pain sufferers in consultation with various healthcare professionals.  Their paper is important because it focuses not just on doctors, but on other healthcare professionals in relationship with patients, a growing area of interest in the context of multi-disciplinary care.  The contested nature of back pain is important to consider in therapeutic relationships. Ong and Hooper conclude that while various dimensions of these relationship need to be considered, so too does the wider context within which they take place. They also tentatively suggest that a concordant relationship may not actually produce the most cost-effective outcome, while a discordant one may still produce an appropriate clinical outcome. Thus they question whether concordance is an outcome or a process, which has particular implications for chronic pain, where outcomes are less clearly defined and may be contested.

Skelton (1998), in common with the authors of the previous two papers, focuses on back pain, arguing that it is common in the general population and in general practice, and therefore offers opportunities for patient education. He applies the concept of the ‘hidden curriculum’, originally developed to explore what schools teach to pupils implicitly through everyday actions, to the doctor-patient encounter, as an example of a non-formal educational setting.  Advice from GPs (general practitioners) focused on individuals and their lifestyles, ignoring wider social factors that may have contributed to the problem. It was simplified, repeated and only differentiated on the basis of perceived class or gender. Skelton suggests that patients’ views of health may be broader than this and that they may choose to employ bodily self-control as part of this wider view rather than simply because the doctor has educated them to do so.

Illness communities

Pain is the primary symptom of endometriosis, the focus for Whelan’s (2007) contribution to this issue. Endometriosis also has much in common with other painful conditions, including its invisibility, uncertainty, lack of known cause and resulting lack of legitimation. Whelan borrows Barker’s (2002) graphic term ‘epistemological purgatory’ to describe the experience of sufferers of chronic conditions with no ‘objective’ symptoms. She sets her paper in the context of what she terms the ‘delegitimation theme’, focusing on how women ‘complain’ and make claims about their symptoms. Whelan’s work makes an important contribution to the literature on patient communities, but takes this one step further to examine the ways in which the common experiences articulated in these communities are used to challenge medical knowledge, resist delegitimation and make claims. Whelan draws our attention to the contradiction in patients’ accounts, in that they recognise their own embodied experience as a ‘solid foundation for knowing’, but do not recognise the clinical experience of healthcare practitioners. Furthermore, their own experience is evaluated through medical claims and through others’ experience. Whelan suggests this represents a difference between epistemic principle and epistemic practice and suggests that further research is needed in other ‘communities’ to explore and compare their epistemic strategies.

Biographical context

I make no apologies for including in this issue Bury’s (1982) classic work introducing the notion of biographical disruption. Bury’s observation that recognition and legitimation of symptoms is problematic when those symptoms are familiar and widely experienced in the general population has particular implications for conditions in which pain is a major symptom.

Sanders et al. (2002) use Bury’s (1991) distinction between significance and consequence of the meaning of illness, in explaining how older people saw the symptoms of osteoarthritis, including pain, as a normal part of ageing and hence not biographically disruptive, but still disruptive on a day-to-day basis. Their paper provides a fascinating introduction to the interactions between ageing, disability and chronic illness, which, as the authors suggest, is an area needing further research. The individual and social context in which symptoms are experienced has implications for how those symptoms are interpreted and may or may not lead to seeking healthcare.

Continuing with the context of biographical factors, Richardson et al. (2007) explore the experience of pain in the family. The authors suggest that the concept of ‘support’ is more appropriate to chronic pain than ‘caring’ to describe the role of family members. This support is very much dependent on the context, and is flexible and dynamic, responding to the fluctuating and uncertain nature of chronic pain. These characteristics of pain make the giving and receiving of support a complex process, in which roles and responsibilities are continually renegotiated.

Bendelow’s (1993) article is unusual in the sociological literature on pain in focusing on the role of gender. She addresses two important issues: the role of emotions in conceptualisations of pain, and gendered notions of pain. She demonstrates how pain is not simply confined to physical sensation but incorporates emotional, spiritual and existential notions, as people seek to find a meaning and explanation for pain. The idea of women as ‘naturally’ better able to cope with pain emerges from her interviews, associated with women’s biological functions, and underpinned by social and cultural expectations. These expectations may lead women to ignore pain, and also, to be ignored when they do express it. Bendelow suggests that this may also be the case for those who are disadvantaged in the social structure in terms of class, race and age, in addition to gender. These areas remain underexplored in the sociology of pain.

Approaches to a sociological understanding of pain

Communicating pain

The difficulties inherent in ‘measuring’ or understanding another person’s pain are explored in many disciplines concerned with this topic, and sociology is no exception. As sociologists, we may have been guilty of writing about the indescribability of pain and the difficulties that sufferers have with putting the pain into words, while continuing to ask research participants to do this near impossible task.  As Smith, drawing on Scarry (1985), points out, ‘pain’s resistance to language is central to what it is’ (2008: 1004). Smith explores how respondents view the researcher when attempting to communicate their pain through a questionnaire which requires them  to ‘translate’ their experience into someone else’s linguistic categories, in turn translated into numerical scores. Thus engagement with an ‘imagined researcher’ through writing in the margins (‘marginalia’) is an attempt by respondents to communicate their experience fully.  Smith suggests that the subject matter of the questionnaire is linked to how strongly respondents attempt to engage with the imagined researcher: in conditions which are contested and not well understood, such as fibromyalgia, communication is problematic yet essential. She calls for a more critical alignment between the phenomenon of pain and the data that attempts to represent it, suggesting that attending to marginalia may offer a way to do this, as well as moving towards a more inclusive and collaborative approach.

Methods for exploring pain

Methods used in this collection include the familiar and well-used, for example, in-depth interviews, alongside the more innovative. Bendelow, for example, uses a mixed approach of questionnaire and interview but also uses visual images in her interviews (in a similar way to vignettes) to elicit beliefs and attitudes about pain. Richardson et al. use in-depth interviews, but in conjunction with diaries and family member interviews. A form of ‘matched-pair’ design, whereby patients were interviewed along with the clinicians whom they had consulted, is described by Ong and Hooper. Secondary analysis of existing qualitative data is employed by May et al. and Baszanger makes use of ethnographic methods, including participant observation, alongside interviews. It is also interesting to note that two of the papers in this collection are what might be termed ‘insider’ research. Whelan suggests that her research on women with endometriosis was only possible because of her own status as a sufferer, while Roderick’s access to professional footballers was facilitated by his own four-year career in the profession.

Lawton (2003), in her review of research on lay experiences of health and illness, refers to medical sociologists’ fondness for the in-depth interview and the challenge of finding new ways to collect data.  She suggests that research interviews, and the narratives they produce, limit what we can know about people’s experiences of illness. A broader range of methods may be able to give a fuller picture of this experience, including everyday, bodily aspects of illness and managing illness. This need for methods beyond the research interview is equally applicable to pain, particularly given the documented difficulties with articulating pain experience. The range of methods used by authors featured in this issue suggests that medical sociology is well placed to meet this challenge.

Conclusion

The papers in this issue show that the sociology of pain can be considered as both a distinct area, and one that contributes to the broader field of the sociology of health and illness.

First, the papers have highlighted the characteristics of pain and their implications for sufferers. Pain is relatively invisible, leading to tensions in revealing/concealing it. The subjective nature of pain leads to a need for communication and potential for its being contested. The everyday nature of pain leads to greater potential for delegitimation and stigmatisation. Pain is uncertain in terms of everyday symptoms and unpredictable in biographical terms. Secondly, the papers have shown how the context or culture within which pain is experienced shapes how it is understood and the meanings that are given to it. Thus pain in the workplace is interpreted and expressed in a different way to pain in the family or pain in a community of people with similar experiences. The interpretation and expression of pain by individuals may vary according to biographical factors such as gender and age. Again, the nature and characteristics of pain underlie the individual and social experience. Finally, the papers have shown the importance of approaches and methods to studying pain that take account of, and are appropriate to, its features. 

None of the characteristics of pain is unique, but, taken as a whole, they create a distinct and distinctive experience, a distinctiveness which provides a focus for a sociology of pain.

 

 

  
نویسنده : داود احمدی قیداری ; ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢
تگ ها :

فقر و فروش نوزادان

قیمت نوزاد در بیمارستانهای تهران 3تا10 میلیون

سمایه: «نوزادان تازه متولد شده در بیمارستان های تهران با قیمت هایی از سه تا 10 میلیون تومان خرید و فروش می شوند. پرستار یکی از بیمارستان های تهران با بیان این مطلب گفت: «دلالان و واسطه ها پس از شناسایی نوزادانی که ناخواسته یا نامشروع به دنیا می آیند اقدام به خرید و فروش آنان می کنند. مریم با بیان اینکه «این اتفاق در بیمارستان های دولتی و بزرگ و بیمارستان هایی که زایشگاه دارند، بیشتر رخ می دهد»، ادامه داد: «در این بیمارستان ها به دلیل بالاتر بودن تعداد نوزادان متولد شده در مقایسه با بیمارستان های خصوصی و کوچک، شناسایی افراد سخت تر است که این امر مهمترین دلیل بالاتر بودن آمار خرید و فروش نوزادان متولد شده در مراکز دولتی است. وی بالا بودن هزینه های وضع حمل در بیمارستان های خصوصی را از دیگر دلایل پایین بودن آمار خرید و فروش نوزادان در این مراکز دانست و تصریح کرد: «هزینه وضع حمل در بیمارستان های خصوصی بین سه تا پنج میلیون تومان است در حالی که این قیمت در مراکز دولتی در صورت بیمه بودن اشخاص رایگان و در صورت نبود بیمه حدود 500 هزار تومان است. از این رو خرید و فروش نوزادان در این مراکز با توجه به هزینه بالای وضع حمل به ندرت صورت می گیرد. وی افزود: «در برخی از بیمارستان ها دلالان با پرداخت مخارج بیمارستان به زنان باردار، به عنوان پیش قسط، نوزادان را پیش خرید کرده و سپس نوزادان خریداری شده را با قیمت کلان به زوج های نابارورمی فروشند.
وی ادامه داد: «برخی از دختران جوان فریب خورده چون برای سقط جنین به پزشک دسترسی ندارند و با راه های سقط جنین نیز آشنا نیستند، روزهای نزدیک به زایمان به بیمارستان مراجعه می کنند. دلالان به این دختران پیشنهاد می کنند به ازای پرداخت هزینه های بیمارستان آنان را از دردسرهای ناشی از بچه دارشدن خلاص کنند.
وی گفت: «خانواده این دختران اکثراً از وضعیت آنان با خبر نیستند. این دختران بدون اعضای خانواده و تنها به بیمارستان مراجعه می کنند، از آن گذشته برخی از این دختران حتی چند ماه قبل از زایمان در خارج از خانه به سر برده و اغلب بعد از زایمان نیز از بیمارستان می گریزند. کودکان کار ارزان ترند به گفته یک مددکار اجتماعی «تشریفات سخت اداری سازمان بهزیستی برای والدین علاقه مند به پذیرش فرزند، آنها را مجبور می کند برای فرزندخواندگی کودک موردنظرشان، مبالغ بالایی به دلالان یا فروشندگان نوزادان پرداخت کنند. نجمه شهبازی فقر را عامل اصلی فروش نوزادان از سوی والدین دانست و افزود: «خانواده هایی که دست به این کار می زنند اغلب تحت تاثیر یک بحران شدید، اقدام به فروش نوزادشان می کنند و در مواقعی نیز مجبور می شوند. این دسته از والدین معمولاً از عواقب تصمیم شان آگاه نیستند و پس از گذشتن از بحران پشیمان شده و درصدد پیدا کردن نوزادشان بر می آیند. در بسیاری از پرونده های فروش نوزاد، مادر عامل این کار بوده که معمولاً این کار را به خاطر طلاق، بیکاری یا زندانی بودن همسر انجام داده است. وی با بیان اینکه «متاسفانه طی سال های اخیر خرید و فروش نوزادان در کشور به یک تجارت پردرآمد تبدیل شده است»، اظهار داشت: «فروش نوزاد به خانواده های بدون فرزند بهترین و مطلوب ترین نوع فروش فرزند است چرا که متاسفانه همیشه این گونه نیست و گاهی کودکان برای مقاصد دیگری به فروش می رسند. به گفته وی «نوزادانی که به خانواده های بدون فرزند فروخته می شوند بالاترین قیمت ها را دارند و کودکانی که برای ازدواج اجباری و یا کار به فروش می رسند قیمت کمتری دارند. وی گفت: «برخی والدین کودکان خود را در اختیار قاچاقچیان مواد مخدر می گذارند تا به این طریق در کار قاچاق مواد مخدر شریک شوند. عده ای هم فرزندانشان را به قاچاقچیان انسان می دهند تا اندام آنها را برای پیوند عضو از بدن های نحیفشان جدا کنند. همچنین برخی والدین فرزندان خود را برای کسب درآمد به گداها اجاره می دهند و ماهانه مبلغی دریافت می کنند. درآمد پنج میلیارد تومانی باند فروش نوزادان در اصفهان  هیچ کدام از ماجراهای فروش نوزاد به اندازه ماجرای باند اصفهان پرسر و صدا نبوده است. اعضای این شبکه بزرگ فروش نوزادان، بعد از دستگیری به فروش 145 نوزاد اعتراف کردند. این باند از یک پزشک، سه ماما، سه پرستار و دو کارمند ثبت احوال تشکیل شده بود. گفته می شود که بسیاری از این بچه های اصفهانی را به کویتی ها فروخته اند. اعضای این باند، نوزادان را 10 میلیون تومان به زوج های نابارور می فروختند. سردسته باند یک پزشک بود. او نوزادان را به محض تولد می فروخت و سه ماما هم خریداران و فروشندگان را شناسایی می کردند. ماجرای این باند هم شبیه بقیه داستان های فروش نوزاد است. یک طرفش زوج هایی که به خاطر فقر مالی نمی توانستند بچه شان را نگهداری کنند یا دخترانی که ناخواسته باردار شده بودند و سمت دیگر خانواده هایی که در حسرت فرزند می سوختند. ماماها بعد از شناسایی فروشنده ها، دنبال خریدار می گشتند و آنها را از بین زوج های نابارور شناسایی می کردند. پس از شناسایی خریدار و فروشنده، پزشک مربوطه وارد عمل می شد. او با کمک سه پرستارش، زن باردار را در کلینیکش بستری می کرد. نشانی و مشخصات فروشنده را می گرفت و زایمان را انجام می داد. بعد از زایمان هم حلقه آخر زنجیر، فعالیتش را آغاز می کرد. سردسته باند گواهی تولد جعلی با مهر بیمارستان یا زایشگاه تهیه می کرد و آن را به اعضای باند در اداره ثبت احوال می داد. دو عضو این باند که کارمند ثبت احوال بودند با مدارک جعلی تولد نوزاد و مدارک زوج خریدار به نام آنها برای نوزادان شناسنامه صادر می کردند. آنها 10 میلیون تومان از خریدارها می گرفتند، یک میلیون تومانش را به فروشندگان می دادند و بقیه اش را بین خودشان تقسیم می کردند. اعضای این باند در هفت سال فعالیتشان بیش از پنج میلیارد تومان به دست آورده بودند. به گفته بسیاری از کسانی که در رابطه با خرید و فروش نوزادان دستگیر شده اند بیش تر متقاضیان خواهان نوزاد دختر هستند از این رو قیمت نوزادان دختر تا یک میلیون تومان بیشتر از پسران است. براساس قانون مساله خرید و فروش نوزاد، جرم انگاری نشده و تنها قضات می توانند کودک را از والدین جدید بگیرند و به والدین اصلی اگر وجود داشته باشند بدهد. اگر خریداران نوزاد از دزدی بودن آن مطلع باشند شریک جرم ربایندگان تلقی می شوند و برای آنها مجازات در نظر گرفته می شود اما اگر در جریان نباشند کودک از آنها گرفته شده و در مراکز نگهداری بهزیستی نگهداری می شود تا دادگاه برای سرنوشت وی تصمیم بگیرد. بررسی قوانین کیفری ایران نشان می دهد که تا آذرماه 1381، قانونی که خرید و فروش کودکان را جرم تلقی کنند وجود نداشته است و فقط در مواد پراکنده قانون مجازات اسلامی نظیر ماده 631 دزدیدن، مخفی کردن یا جابه جا کردن اطفال جرم تلقی و برای آن شش ماه تا سه سال حبس در نظر گرفته شده است. اما در 25 آذرماه 1381 در نتیجه تلاش های نهادهای مدنی فعال در حوزه کودکان، قانونی 9 ماده ای تحت عنوان قانون حمایت از کودکان و نوجوانان به تصویب مجلس شورای اسلامی رسید که براساس ماده سه آن هرگونه خرید و فروش افراد زیر 18 سال را جرم تلقی و برای مرتکب حبس از شش ماه تا یک سال زندان و یا جزای نقدی از 10 تا 20 میلیون ریال تعیین می شود. فرآیند فرزند خواندگی براساس آمار عملکرد سازمان بهزیستی تقریباً سالانه بین 800 تا 1000 کودک به فرزندی سپرده می شوند. این در حالی است که تعداد متقاضیان فرزندخواندگی چند برابر کودکانی است که به فرزندی سپرده می شوند. این امر حاکی از آن است که تقاضا برای دریافت کودک به مراتب بیش از تعداد کودکان قابل واگذاری به خانواده هاست. از سوی دیگر فرآیند اجرایی فرزندخواندگی مستلزم هماهنگی های بین بخش سازمان بهزیستی، اداره سرپرستی قوه قضائیه، نیروی انتظامی، مراکز درمان ناباروری و سازمان پزشکی قانونی و... است که همه اینها به اضافه فهرست طولانی انتظار برای دریافت کودک، فرآیند فرزندپذیری را برای متقاضیان فرزندخواندگی به طور طبیعی طولانی و زمانبر می سازد. این مشخصه تقریباً در همه کشورهای دنیا یکسان است. برای مثال در ایالات متحده آمریکا به عنوان کشوری که یکی از بیشترین موارد فرزندخواندگی در آن اتفاق می افتد زمان انتظار برای دریافت کودک به طور متوسط دو سال است. متاسفانه برخی متقاضیان به واسطه درمان های طولانی مدت ناباروری که نتیجه ای نداشته، به دنبال یافتن یک گزینه فوری و آنی و راه های غیرقانونی فرزندپذیری برای بچه دار شدن و جبران زمان از دست رفته هستند که اغلب نتیجه ای برای آنها به همراه ندارد. والدین متقاضی پس از سال ها درمان ناباروری ناموفق هنگام مراجعه به سازمان بهزیستی با یک نوع شبهه ذهنی مراجعه می کنند که نوزاد دلخواه خود را به خانه ببرند. مطابق با قانون جاری حمایت از کودکان بی سرپرست مصوب سال 1353، از بین کودکان تحت مراقبت سازمان بهزیستی تنها 15 درصد این کودکان قابل واگذاری به والدین متقاضی فرزندخواندگی هستند. یعنی کودکانی که فاقد پدر، مادر و جد پدری باشند. از این تعداد نیز دو تا چهار درصد کودکانی هستند که دارای معلولیت بوده و اغلب در مراکز شبانه روزی باقی می مانند. با این حال در صورت تصویب لایحه قانون جدید حمایت از کودکان و نوجوانان بی سرپرست، امکان واگذاری 50 درصد از کودکان تحت مراقبت فراهم می شود که این می تواند پاسخ مناسبی برای درخواست های متعدد متقاضیان فرزندخواندگی باشد. تا زمانی که این قانون اصلاح و به تصویب نرسد زمینه تغییر در ساختار اجرایی فرزندپذیری محدود خواهد بود و پاسخ لازم برای انبوه متقاضیان فراهم نخواهد شد. تا 200 هزار تومان قیمت داروهای سقط جنین هم اکنون داروهای سقط جنین در بازار غیرقانونی خرید و فروش دارو به بهایی از 25 تا 200 هزار تومان و حتی بیشتر به فروش می رسند. » پرستار یکی از بیمارستان های تهران با بیان این مطلب به خبرنگار ما گفت: «این داروها که اغلب به صورت آمپول مورد استفاده قرار می گیرند اگر به صورت قانونی و با نسخه پزشک تجویز شوند قیمتی بین سه تا پنج هزار تومان دارند. مینا شکوهی ادامه داد: «با توجه به غیرقانونی بودن سقط جنین در کشور- مگر در موارد خاص و آن هم با نظر پزشک معالج- فروشندگان داروهای سقط جنین را در بازار به چندین برابر قیمت واقعی به متقاضیان می دهند. » یکی از فروشندگان این نوع داروها در باره علت قیمت بالای داروهای سقط جنین به خبرنگار ما گفت: «خرید و فروش داروهای سقط جنین ممنوع است و عرضه این داروها خطر زیادی برای ما دارد بنابراین باید درآمد حاصل از فروش داروهای سقط جنین به ریسک کار بیارزد. وی افزود: «عوامل زیادی در تعیین قیمت این داروها موثر است. به عنوان مثال وقتی مردی به تنهایی برای خرید داروی سقط جنین مراجعه می کند معمولاً این دارو را برای همسر قانونی اش می خواهد بنابراین ما این دارو را با قیمتی بین 25 تا 100 هزار تومان به وی می فروشیم. اما در مواردی که بارداری غیرقانونی و نامشروع است، دختر و پسر هر دو با هم مراجعه می کنند که در این صورت قیمت را بالاتر می بریم. معمولاً این افراد به دلیل نیاز، برای پرداخت پول چندان چک و چانه نمی زنند. » یک ماما نیز در این رابطه به خبرنگار ما گفت: «مراجعان سقط جنین به دو دسته تقسیم می شوند؛ برخی از مراجعان مدعی اند در دوران عقد و نامزدی باردار شده اند و برخی دیگر به دلیل داشتن فرزند زیاد و یا درآمد پایین قادر به نگهداری از فرزند دیگری نیستند. دسته اول هیچ گاه علاقه ای به نشان دادن شناسنامه خود ندارند و وقتی ماما برای رویت شناسنامه آنها اصرارکند، دیگر به مطب باز نمی گردند. برخی زنان نیز حتی با داشتن تنها یک فرزند خواهان سقط فرزند دوم خود هستند. آنان به دلایلی مانند تورم، اجاره بالای خانه، درآمد پایین همسر و... داشتن فرزند دوم را یک کابوس می دانند. »

  
نویسنده : داود احمدی قیداری ; ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۳٠
تگ ها :

بحران هویت در جامعه شناسی پزشکی

بحران هویت در جامعه­شناسی پزشکی

خلاصه ای از مقاله­ ی  مارگارت گلد

دانشگاه آکرون

مجله رفتار اجتماعی و سلامت،1977،جلد.18

 

این مقاله به  موانعی اشاره دارد که بر جامعه شناسی پزشکی به عنوان یک علم سیاست گذار و مبتنی بر تحقیق سایه افکنده است و بیشتر از جانب نهاد پزشکی بر این حوزه جدید جامعه­شناسی تحمیل می­شود. یک تحلیل از همه مقالات تحقیقی انتشار یافته در مجله رفتار اجتماعی و سلامت که بر روی بیمارن تاکید می­کند در واقع به صورت ذیل بیان می­شود: 1) وجود فرضیات ارزشی پزشکی که همه مراحل فرآیند تحقیق، از جمله تعریف مسائل و متغیرها از طریق کاربرد یافته­ها در سیاست­های بهداشتی را تحت تاثیر قرار می­دهد.

2) گرایش به سمت سوگیری­های پزشکی برای همکاری با تحقیقات جمعی که در آن جامعه شناسان به طور کلی یا جزیی وابسته به حمایت و تعریف موقعیتهای تحقیقی­اند. پیامد این موقعیت برای موضوعات تحقیقی مربوط به انسان تا اندازه­ای در این حوزه مورد بحث قرار می­گیرد. نتیجه اینکه هر دو حوزه مورد توجه قرار می­گیرند و انسجام سیاسی و نظری این حوزه با افزایش اقتدار حرفه­ای در برابر پزشکی به بهترین حالت به کار برده می­شود.

این مقاله پاسخ به انتقادات وارد شده بر جامعه شناسی پزشکی به عنوان یک علم سیاست گذار و مبتنی بر تحقیق است که به خاطر رابطه­ با حوزه  پزشکی با محدودیتهایی مواجه است. مالکم جانسون (1975) جامعه شناسی پزشکی آمریکایی و بریتانیایی را مورد ارزبابی قرار می­دهد و معتقد است که هر دو حوزه به سمت فقر نظری تنزل یافته­اند و اینکه هر دو صدد حفظ سلطه ارزشها و رویکردها هستند . مانفرد فلنر( 1975) بهره­گیری جامعه شناسی پزشکی آلمان از نظارت پزشکی را نشان می­دهد و این مساله مستلزم تقویت اقتدار جامعه شناسی در درون ساختار­های قدرت پزشکی است، و اینکه امکان دارد جامعه شناسی پزشکی یک ابزار تبلیغی برای ارزشهای پزشکی تلقی شود. فلنر همچنین خاطر نشان می­سازد درحالیکه جایگاه و موقعیت دانشمندان علوم اجتماعی در آموزش پزشکی تحت تحقیقات احیر قرار گرفته است، با این حال هیچ گونه نوشته­ای درباره تاثیرات سوگیری­های پزشکی بر روی تحقیقات جامعه­شناختی وجود ندارد.

 در واقع پرداختن به این موضوع در قالب یک مقاله به دو دلیل انجام گرفته است. اولین دلیل، انتقادگرایی نوجه جدی و شایسته­ای را بیان کرده است. به این دلیل که سوگیریها از درون و بیرون از این حوزه حائز قدرتی است تا همه مراحل تحقیق را تحت تاثیر قرار دهد، یعنی از شکل­گیری مسائل به کابردهای پنهانی یافته­ها در سیاست گذاری­ها و برنامه­ها. دوم اینکه انتقادگرایی به طور گسترده تاثیر گذار می­شود. اعتبار آن به استنادات دقیق وابسته است. این مقاله سوالاتی را درباب تسلط پزشکی و سوگیریهای ارزشی در جامعه شناسی پزشکی را کشف کرده است و همچنین به آن استناد می­دهد، یعنی از طریق یک بازنگری از همه مقالات تحقیقی انتشار یافته در مجله رفتار اجتماعی و سلامت از آغاز آن در 1960 تا نیمه اول 1976.

این بازنگری آشکار می­سازد که مطالعه جمعیتهای بیماران متشکل از جریان فعالیت تحقیقی در جامعه شناسی پزشکی است. از 515 مقاله تحقیقی حاضر در JHSB، 308 یا تقریبا 60 درصد از آنهابه طور عمده مرتبط به نگرشها و رفتار بیماران است. یک بازنگری اولیه اشاره می­کند که اکثر موارد رویکردهای پزشکی جانشین رویکردهای جامعه شناختی شده­اند که مرتبط با جریان ادبیات تحقیقی بوده­اند. 

  308 مقاله یک به یک بازبینی شده درباب بیماران خود گواه چنین سوگیری­هایی است. یک مقاله تحقیقی می­بایست با یک یا بیش از ضوابط ذیل انجام شود.

1- محقق بیماری را به مثابه کجروی و نظام پزشکی را به مثابه عامل مشروع نظارت اجتماعی تعریف می­کند. و ممکن است استدلال شود که چنین فرضیاتی متشکل از سوگیری­های پزشکی نیست، در حالیکه آنها را از درون حوزه جامعه شناسی پزشکی سرچشمه می­گیرند، در حالیکه تنها یک نمونه و موردی است و ممکن است چنین استدلال گردد که نظریه پارسونز در تعریف از حقوق و قدرت مشابه که کدام پزشکی مناسب است موافق باشد. بنابراین جامعه شناسی در درون چارچوب جهت­گیری­ها و رویکردهای پزشکی آورده می­شود. مطالعاتی که به طور عادی نقش بیمار را به مثابه کجروی و انحراف موقتی می­پذیرد، بدون استثنا دیگر جنبه­های سوگیری پزشکی را آشکار می­سازد. بنابراین به صورت اتوماتیکی با سوگیریها طبقه بندی می­شود.

دوم، محقق شرایط پیچیده­ای­ را با ابعاد اجتماعی برجسته، برحسب الگوهای پزشکی تعریف می­کند( به عنوان نمونه مصرف الکل، و بارداری و ..). در درون این مدل، شرایط و موقعیتها به مثابه بیماری و آسیب شناسی تلقی می­گردد( به عنوان نمونه،  کاپلان و همکارن، 1974، ترنر 1972) به طور هماهنگ، افراد دخیل در ریسک به عنوان افرادی که نیازمند کنترل، آموزش درمانی یا بهزیستی­اند تلقی می­شوند.

3) محقق تعاریف پزشکی را از نگرشهای متناسب با رفتار سلامت، بیماری نظام بهداشتی درمانی و عوامل مرتبط با آن را به هم ترکیب می­کند. این تعریف به وسیله یک گروه بزرگ از مطالعات درباب رضایت بیمار و نارضایتی از هنجارها، انتظارات، رزیمها و موارد معمول پزشکی را نشان می­دهد. در طول دهه 70 میلادی، رضایت به صورت بهره یا منفعت قالب بندی می­شدند در حالیکه بهره یا استفاده یک متغیر با سوگیری پزشکی نیست، و یک مطالعه جامعه شناختی فرض می­کند که تعریف پزشکی از منفعت هنجاری و متناسب با سوگیری دسته­بندی می­شود.

4) محقق به عنوان نتیجه فرضیه­ی بالا، به گونه غیر عادی تعاریف پزشکی را از مسائل ترکیب می­کند. یک شاخص از این سوگیری، استفاده از اصطلاح مسئله بدون اشاره به آن است. در چنین مواردی یک عینیت آشکار از این مطالعه اغلب درصدد تسهیل راهبردها به وسیله نظام پزشکی برای کنترل و تغییر رفتار و نگرشهای مسئله­ای به صورت یک بخش از مسائل می­باشد. در جریان طبقه­بندی مطالعات اپیدمیولوژیکی به صورت اریب ارزیابی نمی­شوند، هرچند تعریفات انها به عنوان جامعه شناسی پزشکی یا هر نوع از جامعه شاسی ممکن است موردسوال قرار می­گیرد. این تمایل در طبقه بندی، بیشتر به سمت درون است تا بازنمایی دوباره جریان سوگیری. از 308 مقاله­ای  که در مجله JHSB  بود 171 مقاله یا حدود 56 درصد گواه سوگیری پزشکی است. این نسبت ار سال 1967 تا 1969 تحت تاثیر ویراستار، الیوت فردسون بود. در طول مدیریت فردسون، تنها 18 درصد از تحقیقات چاپ شده در JHSB  با سوگیری از تعریف مورد ارزیابی قرار گرفت. اگر ما این دوره را نادیده بگیریم نسبت مقالات توام با سوگیری پزشکی که به بیمارن معطوف­اند تقریبا 60 درصد هستند.

فردسون به این مساله اشاره کرده است که مقالات انتخاب شده از JHSB  جایگاه جامعه شناسی پزشکی را در کل بیان نکرده است. درحالیکه بسیاری از مقالات منتشر شده جامعه شناسان پزشکی، ادبیات پزشکی و مجلات بهداشت و رفاه عمومی را منعکس کرده است. یک تحلیل از این جایگاه و موقعیت بر مبنای مقالات چاپ شده درJHSB  به این صورت توجیه می­شد که این جایگاه به طور محتمل با انعکاس دادن حداقل کنترل پزشکی کم شمرده می­شود.

این شرایط به دنبال آن است که ممکن است از یک  جایگاه که  عنوان مجله رسمی جامعه شناسی پزشکی است به جایگاه مجلاتی با جهت­گیری پزشکی است تعمیم دهیم.

این دستاورد که بسیاری از تحقیقات جامعه شناسان پزشکی که تعمدا یا به صورت نانوشته با یک چارچوب ارزشی پزشکی انجام شده­اند، لزوما به یک ضعف در این حوزه یا موقعیت منحصر به فرد در جامعه شناسی اشاره نمی­کند. ضعف رویکردهای جامعه شناختی در طول مرزهای چند رشته­ای به منظور انجام تحقیقات کاربردی است. جامعه­شناسان پزشکی ممکن است در اشاره به تایید تاثیرات مساله­ای­ از اعضای صفر و حرفه­ای دیگر به صورت عالی استفاده کنند.

در این جا با یک اشاره اجمالی به رشته جامعه شناسی پزشکی به عنوان یک حوزه آگاه در داخل حوزه جامعه شناسی و ارتباطش با پزشکی آغاز می­کنیم. بسیاری به جایگاه جدید و جوان جامعه شناسی پزشکی در درون انجمن جامعه شناسی آمریکا اشاره کرده­اند این بخش در 1955 شکل گرفت و اولین مجله که به مباحث جامعه شناسی پزشکی می­پرداخت در  1960، یعنی بعد از اینکه یک ارگان رسمی گردید.

بلگی و بلوم اذعان می­کنند که جامعه شناسی یک جایگاه شناختی از طریق پزشکی را تا بعد از جنگ جهانی دوم فرض نمی­کرد، هر چند که اولین همکاری­اش با روانکاوی بود. در 1968 یک مطالعه به وسیله تیم دانشمندان رفتاری و آموزش دهندگان پزشکی آغاز گردید که پایگاه علوم رفتاری را در مدارس پزشکی مورد بررسی قرار می­داد. گزارش نهایی ( کندی و همکارانش، 1972) ، به عنوان مقاله­ای متعاقب به وسیله بگلی و بلوم که  درجات نسبی اقتدار حرفه­ای را که دانشمندان علوم اجتماعی  در درون انواع گوناگون سازمانهای نهادی هماهنگ می­کردند  مورد آزمون قرار داد. همانگونه که بگلی و بلوم خاطر نشان ساخته­اند، درگیری جامعه شناسان در تحقیقات پزشکی به اندازه آموزش پزشکی یک موضوع تحقیقی مهمی است. اینها نمایی از جامعه شناسی پزشکی به عنوان یک حوزه تازه وارد در صحنه علمی بودند که به صورت اجمالی توصیف گردید.

یک استثنا کار استراوس است که در 1957 مقاله­ای را منتشر ساخت که درصدد ایجاد آگاهی بر جامعه شناسان پزشکی بود. استراوس جایگاه مثبت افرادی که در موضوعات، فنون و رویکردها پزشکی  و هماهنگ جامعه مشغول بودند را تصدیق می­کرد. استراوس همچنین با تشبیه جامعه شناسان در پزشکی به مارمولک همکارانشان را از خطر از دست دادن هویتشان با انطباق در محیط­های پزشکی آگاه کرد. چند سال بعد( 1962) ، جولیوس رات به این مساله اشاره کرد که حوزه­های خاص جامعه شناسی پزشکی از بابت سوگیری­های مدیریتی مشابه جامعه شناسانی است که در تحقیقات صنعتی به آنها توجه می­شود تا به روشنی هدایت شوند.

هر چند وظیفه­ی این مقاله ارزیابی رشد نظریه در جامعه شناسی پزشکی نیست، ولی با وجود این بایستی اشاره شود که تفاوتهای مفهومی بنیادی در باب نظام پزشکی و بیماری و سلامت خودشان را به دیدگاه­های همکاری جامعه شناسی در پزشکی منعطف می­کنند. دیدگاه کارکردگرا جامعه را به عنوان هنجارهای بهداشتی و بیماری را کلی تلقی می­کند. بیماری به صورت هماهنگ کجروی و انحراف تلقی می­شود. در برابر این رویکرد ارزیابی لمرت و فردسون است که هنجارها را به عنوان عاملی که به آنها پرداخته می­شود موضوعات تحقیقی جامعه شناختی را پیشنهاد می­کند. با این فرض، هنجارها و عوامل و کجروی­ها ظرفیت یکسانی دارند.

هر یک از رویکردهایی که به طور اجمال بیان گردید از چشم اندازهایی متفاوت در باب واقعیت اجتماعی و به صورت قابل ادراک، از انواع متفاوت پژوهش­های اجتماعی که ممکن است از درون هر زمینه انجام شود، ناشی می­شود. به طور مشابه، هر رویکرد، جامعه شناس پزشکی را هدایت می­کند تا به هویت کارکردی در دوره­های گوناگون شکل دهد. رویکرد کارکردگرا همانگونه که قبلا گفته شد، به پزشکی قدرت مشابهی را داد که به هنجارها و کجروی­ها بپردازد این موقعیت تا حدی به همگرایی میان فرضیات و تعاریف پزشکی و جامعه شناسی دلالت می­کرد.     

 

 

  
نویسنده : داود احمدی قیداری ; ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۳
تگ ها :

جامعه شناسی آنفولانزای خوکی

جامعه شناسی آنفولانزای خوکی!

آنفولانزای خوکی یک بیماری مدرن است چرا که بر اثر پیشرفت ارتباطات انسانی و تحرک بالایی که بر اثر فن آوری های حمل و نقل و ارتباطات صورت گرفته است، این بیماری وجه جهانی یافته است. در صورتی که در نبود این جهان فن سالار مدرن، یقینا این بیماری محلی باقی می ماند. این بیماری شش ماه پیش در یک روستای مکزیکی، احتمالا از یک خوک به یک انسان انتقال یافته است و اینک مدارس ابتدایی و راهنمایی شهر سیرجان در ایران را به تعطیلی کشانده است!

وجه دیگر این بیماری هراس نهفته در آن است. هراس معرفت شناختی که این نیز محصول جامعه مدرن فعلی است. هراس معرفت شناختی، خلاء های معنایی زندگی مدرن هستند که انسان را در برابر تفسیر های معنایی که در زندگی روزمره با آن روبرو هستند، تنها می گزارد و صرفا به دادن داده هایی تجربی از واقعیت های مادی اکتفا می کند. برای مثال خلاء های معنایی از قبیل زمانی که در جواب آزمایش سرطان جواب آن مثبت است و پزشک مربوطه حداکثر شش ماه زنده بودن شخص را مشخص می کند. اینکه در این گونه مواقع دیگر مرگ برای دیگران نیست، بلکه مرگ ملازم و همراه فرد انسانی است. این نتیجه بر آمده از یک جامعه مدرن است که همچین خلاء های معنایی را تولید می کند.

سارا شریعتی در یکی از درس گفتارهایش پیرامون جامعه شناسی دین از حاکمیت لوگوس ( Logos ) بر میتوس ( Mythos )در جهان مدرن سخن گفت. لوگوس و میتوس هر دو، جنبه ای از وجود انسانی هستند و در وجود انسانی انسان نهفته آشیانه دارند. لوگوس به معنای عقل حسابرس، دیدن جهان بصورت علت و معلول های عقلانی تجربی، حاکمیت عقلانیت ابزاری بر جهان است در حالی که در جهان میتوس، اسطوره حاکم است، علت و معلول های فرا تجربی، وجود جهان هایی سوای جهان طبیعی محسوسات. در جهان میتوس، مرگ با زندگی ملازم و همراه است. مرگ اسطوره است. مرگ زندگی ساز است. گذر انسان از این جهان فعلی به جهان مرگ، بدون هیچ گونه خلاء معرفت شناختی صورت میگیرد. انسان در هماهنگی کامل با طبیعت به سر می برد.

roohebirooh.persianblog.ir

  
نویسنده : داود احمدی قیداری ; ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٩
تگ ها :

انسانشناسی پزشکی و جامعه شناسی پزشکی

مقایسه انسانشناسی پزشکی با جامعه شناسی پزشکی

ترکیب یک رویکرد تطبیقی در جامعه شناسی پزشکی نیازمند تصدیق تحقیق و تحلیل انسانشناسی پزشکی است( رجوع کنید به عنوان نمونه، به کار "رید"، 1966، "لینچ، 1969"). هرچند تمایز میان جامعه شناسی پزشکی و انسانشناسی پزشکی آشکار است،  اما حوزه های مشابهی در جامعه شناسی و انسانشناسی پزشکی وجود دارند،‌ این دو حوزه از آموزش ، جامعه پذیری، نظریات و روش تحقیق مشابهی بهره می گیرند. به لحاظ شغلی ، جامعه شناسان پزشکی و انسانشناسی پزشکی فرصت کاری مشابهی در دانشکده های پزشکی و بیمارستانها و غیره می یابند. درآخر این دو حوزه  زمینه های تحقیقی شان ، مثل بیماری و سلامتی ،اپیدمی شناسی ، و سلامت روانی، همچنین مشابه اند(فاستر، 1975). با وجود این ، تمایزات مهمی میان این دو حوزه وجود دارند. انسانشناسان پزشکی با آنهایی که مطالعه می کنند(برای مثال، بیماری) مشخص می شوند. در مقابل جامعه شناسان پزشکی با معرفی پرسنل(پزشکان) مشخص می شوند. به لحاظ روش شناختی ، انسانشناسی پزشکی از مشاهده همراه با مشارکت استفاده می کنند در حالیکه جامعه شناسان پزشکی عموما از روش پیمایش بهره می گیرند. جامعه شناسان پزشکی همچنین به نظام های بهداشتی درمانی غربی علاقه مندند ، در مقابل انسانشناسان پزشکی به نظام های غیر غربی را تحقیق می کنند(فاستر،1975). تمایزات زیادی شامل این واقعیت می شود که انسانشناسی پزشکی به تقاطع تاریخی میان زیست شناسی انسانی و رفتارش در چارچوب فرهنگی می پردازد، و تاثیر این تقاطع بر روی بیماری و تندرستی(هلمن ، 1994). به عنوان نمونه، "این هْرنی" (286، 1995) اشاره می کنند که انسانشناسان پزشکی بیشتر شواهد قانع کننده ای را ارایه می دهند که خود بیماری یک ساختار فرهنگی است.  درآخر، "هلمن"(1994) یک بینش ارزشمند ولی مختصر از نقش انسانشناسی پزشکی را در ارتباط با ادراک ما از جامعه پزشکی بازی می کند ارایه می دهد. به عنوان نمونه، افراد به گونه ای متفاوت به حوادثی مثل بیماری و مرگ واکنش نشان می دهند  که بستگی به نظام اعتقادی فرهنگی شان بستگی است( هلمن، 1991).

  
نویسنده : داود احمدی قیداری ; ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٧
تگ ها :

فرهنگ و سلامتی

رویکرد تطبیقی تاثیر فرهنگی روی رفتار سالم

تمام رفتارهای سالم در درون زمینه فرهنگی رخ می‌دهند. بدین صورت، تعریف و تفسیرآنچه که سلامتی ، مراقبت های بهداشتی درمانی و غیره را شکل می دهد تحت تاثیر نیروهای اقتصادی اجتماعی که در هر فرهنگ وجود دارد می باشد(کلین من، 1986) . به عنوان نمونه، به تحلیل ذیل توجه کنید که کار"ویتزکین و واترمن(1974)" زمانیکه یه وسیله "بلوم و زامبرنا " گزارش شد(99،1983)

آنها( ویتزکین و واترمن) استدلال می‌کنند که پزشکی جامعه  آمریکایی اساسا به خاطر سود سازماندهی می شود، که اصول هنجاری سرمایه داری را منعکس می‌کند .... یک گروه دیگران را استثمار می‌کند. تنها از این طریق می توان توزیع نامتساوی مداوم خدمات بهداشتی را در حمایت از بیماران ثروتمند تشریح می شود. آنها به ساختار در حال رشد صنایع استناد می‌کنند که خدمات بهداشتی را ارایه می دهند و محصولات پزشکی را تولید می کنند ، یعنی برای گردآوری توزیع متمرکز فزآینده از منافع میان گروه های کوچک پزشکان.

هرچند با انعکاس پزشکی آمریکایی، این بحث تاثیر سیاسی و اقتصادی را بر فرهنگ های دیگر تشریح نمی کند. بنابراین این امر ضروری است که مفاهیم بیشماری در ارتباط با جامعه شناسی پزشکی ( رجوع کنید ، به عنوان نمونه به کار جونز و جونز، 1975)، یا "کورتز و یا چالفانت(1991) در یک چهارچوب تطبیقی ادراک می شود.

این بخش با تعریفی از فرهنگ آغاز می شود . سپس پیوند میان فرهنگ و بهداشت را کاوش می‌کند، به دنبال بحث ها بررسی مختصری از نقش مهم ( و مکمل) انسانشناسی پزشکی می شود.

تعریف فرهنگ

 هرچند با تنوع تعاریف موجود از فرهنگ،"هلمن(2،1994) شاید جامع ترین تعریف از فرهنگ را ارایه کرده است با اشاره به اینکه

فرهنگ مجموعه ای از راهبردهای(صریح و مطلق) است که افراد به عنوان اعضای جامعه ای ویژه آن را به ارث می‌برند. و اینکه به آنها چگونگی نظاره کردن و تجربه عاطفی و رفتار را در ارتباط با افراد دیگر ، با نیروها و خدایان ماورای طبیعی، و با محیط طبیعی را می آموزد.

این مسئله فهمیده می شود که افرادی که قدرت سیاسی و اقتصادی دارند اغلب راهبردهای فرهنگی را ایجاد می‌کنند، به عنوان نمونه، مفهوم تفوق فرهنگی به عقاید دقیقی اشاره دارد که در یک زمان و مکان ویژه ، با حکومت بر طبقه اقتصادی ، و با غلبه بر فلبها و اذهان مردم با پذیرش پایگاههای موجود استفاده می شود(کراوس ،258،1977).

پیوند میان فرهنگ و تندستی  

در کوشش برای تداوم این موضوع، رویکردی که پیوند متغیر میان فرهنگ و تندرستی را مطرح می کند ، به عبارت دیگر، با یک رویکرد تطبیقی ادغام شده است. هدف این رویکرد تطبیقی ارتباط نهادهای اجتماعی با پزشکی در چهارچوب ادراک آن به عنوان فرهنگ و بررسی نتایج مرتبط با جوامع دیگر است. این رویکرد تطبیقی در جامعه شناسی پزشکی به خواننده بینشی ارایه می دهد که چگونه فرهنگ، در زمینه نهادهای سیاسی و اقتصادی ، بر ساختار ، انتقال، و سازمان مراقبت های بهداشتی و درمانی جامعه تاثیر می‌گذارد. بنابراین، رفتارهای مرتیط با سلامتی و بیماری می تواند نه فقط در محدودیت های مدل پزشکی( زمانیکه در پزشکی غربی دریافته می شد) ادراک می شود، بلکه از منابع معتبر، همگی در یک تبیین فرهنگی زمینه سازی می شوند(رجوع کنید، به عنوان نمونه، به گِلاگر و سوبِدی، 1995.و سوبِدی و کلاگِر، 1996). هرچند اصطلاح رویکرد تطبیقی در مراقبت های درمانی بهداشتی به کار برده می شود. ولی دیگران از اصطلاح مراقبت های درمانی ترانس کاچررا مورد استفاده قرار می گیرید، که تعریف می شود زمانیکه

یک بدنه دیگر از دانش و رویکردهایی که به انگاره های مراقبت بیماری – تندرستی از یک رویکرد تطبیقی از حداقل دو یا تعداد بیشتری فرهنگ طراحی شده به منظور تعیین اِشکال مراقبت عمده و خدمات بهداشتی فرهنگ ها را می‌پردازد(لینینگِر، 3،1976).

لینینگر(1976) حتی یک مدل بهداشتی ترانس کاچررا مطرح می کند،‌یعنی تکمیل سطوح تحلیل که اشکال ساختاری اجتماعی را نسبت به نقش های ارایه کنندگان بهداشتی مرتب می کند. چنین کوشش هایی برای توسیع جامعه شناسی پزشکی میان مدل پزشکی ارزشمند می شود، اما موفقیت های محدودی داشته اند. یک دلیل ممکن است این باشد که اکثر جامعه شناسان پزشکی در ایالات متحده و بریتانیای کبیر قرار گرفته اند، و وقتی که آنها در تحقیق گمارده می شوند، آنها عموما بر کوشش هایشان در حاشیه متمرکز می شوند. زمانیکه " کْنراد و گِلاگر(1993،xiii) اشاره می کنند، جامعه شناسان پزشکی مطالعه جوامع در حال توسعه را نادیده گرفته اند. یک تبیین این است که پزشکی به وسیله افرادی در علوم اجتماعی تعریف می شود که نه به عنوان محصولی بخشی از فرهنگ، بلکه به عنوان یک بدنه عینی دانش علمی خارج از فرهنگ هستند( لوپتون،17،1994). وانگهی، گِلاگر و سوبدی(1992) اشاره می کند که فقدان تحقیق عاوم اجتماعی در کشورهای در حال توسعه نتیجه عوامل چندی است ، شامل پتانسیل های عظیم برای تحقیق در کشور محقق است، که ابزارهای تحقیق به طور کافی متوجه مطالعه جوامع در حال توسعه نسیت، یعنی این پتانسیل به گونه‌ای نامربوط با پارادایمهای امروزی جوامع در حال توسعه است. در نتیجه، جدایی پزشکی و بهداشت از فرهنگ یک انگاره "قومیت مرکزی" را از ساختار پزشکی در نظام ارزشی غرب ایجاد کرده است. به عنوان نمونه، "پایر(26،1988) اذعان می کند که" هنگامیکه پزشکی از میزان خاص درون داده های علمی بهره می برد، فرهنگ در هر مرحله از آن مداخله می‌کند.

 به گونه ای خاص تر، مفاهیم ما از آنچه که بهداشت ، مراقبت های بهداشتی و روابط ارایه دهندگان مراقبت های بهداشتی را می سازد تحت تاثیر فرهنگی است که با آن زندگی می کنیم(اسپکتر،1985، کلین من ، 1986، آلبرکت و تنگ، 1990). در اشاره به ایالات متحده ، ِاشتِین(31،1990) استدلال می کند که منافع فرهنگی ، ارزش ها، انگیزه ها، نقش ها ، انگاره ها و تجارب ، و انتظارات درمانی و نتایج بیماری برای درمانگر همانند بیمار. در یک روش مشابه، کْرشی(1989) یک گزارش عالی از تفاسیر گوناگون فرهنگی ارایه می دهد که به تفاسیر مشابه بهداشتی می‌پردازد. پیامد تفاسیر فرهنگی متفاوت افزایش مخالفت با رفتار سالم میان بیمار و ارایه دهندگان خدمات است. هرچند نسبیت گرایی فرهنگی می بایست تنشی را که میان بیمار و ارایه دهندگان خدمات موجود را تقلیل دهد، "کِواناک و کِنِدی(1992،23) اشاره می کند که بسیاری از درمانگران مراقبت های درمانی این مسئله را نگران کننده  تشخیص داده اند. درمانگرها به علت فقدان ارزش ها و ضوابط مطلق نگران می شوند(کِواناگ و کِنِدی،23،1992) . این چنین نتایجی به جامعه شناسان پزشکی شواهدی ارایه می دهند که برای تحلیل تطبیقی فرهنگ و عقاید بهداشتی درمانگران و تا اندازه ای نظام اجتماعی گسترده ضروری است. هرچند بیشتر جامعه شناسان پزشکی به تحلیل تطبیقی در این حوزه علاقه مند نبوده اند ، اما انسانشناسان پزشکی علاقه مند بوده ، و این فصل با بررسی مختصری از نقش انسانشناسی پزشکی به پایان می رسد.

 

  
نویسنده : داود احمدی قیداری ; ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٧
تگ ها :

دولت و تاثیر آن بر روند جامعه شناسی پزشکی

تاثیر دولت بر روند جامعه شناسی پزشکی

مطالعه و کاربرد جامعه شناسی پزشکی به اروپای غربی و ایالات متحده محدود نمی‌شود. جامعه شناسان پزشکی در سراسر جهان برای کوشش های تحقیقی گمارده می شوند، در کشورهای توسعه یافته تا اندازه ای هم کشورهای در حال توسعه( رجوع کنید، به عنوان مثال ، به گِلاگر،1989). بخش های آتی روند دانش بین فرهنگی مترقی ، و تا اندازه ای محدود، جامعه شناسی پزشکی در کوشش برای ترقی را مورد کند و کاو قرار میدهد. برای درک رویکرد مقایسه ای یا بین فرهنگی که مورد استفاده قرار می‌گیرد، این فعل نه فقط معانی و اهمیت نسبی فرهنگ را در جامعه شناسی پزشکی، بلکه نقش دولت در تعریف بیماری و سلامتی را نیز بررسی می‌کند. یه عنوان نمونه، تاثیر نهادهای اقتصادی و سیاسی و رشد مرافبت های درمانی و بهداشتی(ویتزکین و واترمن، 1974، و، ناجمن،1989 ). این تاثیر شامل حوزه هایی می‌شود که خدماتی را ارایه می دهند، و اینکه کسانی که خدمات را ارایه می دهند، و اینکه چگونه آن خدمات را ارایه می‌دهند، و چه کسانی به آنها می‌پردازد. به عنوان نمونه به مثالی از ابالات متحده توجه کنید. به لحاظ اقتصادی، ایالات متحده نمایانگر نظام سرمایه داری شرکتی است، که دستیابی به کالاها و خدمات بستگی به توانایی شخص به کارکردن در آن شرکت هاست. در نتیجه، ایالات متحده خدمات بهداشتی درمانی گسترده ای را به اشخاصی که برای آنها کار می‌کنند ارائه می‌دهد. در همان زمان، بسیاری از خدمات مذکور بهداشتی درمانی برای کسانی که توانایی پرداختن هزینه های درمانی را ندارند موجود نیست. کوشش ها برای اصلاح نظام مراقبت های درمانی بهداشتی درمانی در آمریکا ناکام مانده است به این علت که نظام مراقبت های درمانی بهداشتی حاضر ارزش های فرهنگی قدرت اقتصادی و سیاسی را منعکس می‌کند( رجوع کنید به کارناوار، 1994، مثالی از پیوند تاریخی میان دولت و سیاست های بهداشتی). دییپ (1989،1160) به پیوند میان نظام اقتصادی و بهداشتی کارگرانش اشاره می‌کند و استدلال می‌کند که سود سرمایه نه فقط برای کارگران  در بازار کار نیست، بلکه آنها سالم و کیفیت بالایی دارند. مثال دیگر از پیوند دولت و بهداشت به وسیله "لِنا و لاندِن"(599،1993) مطرح شد، که استدلال می کردند زمانیکه بلوک شرق به لحاظ سیاسی و اقتصادی دگرگون شد ، این فرآیند شرایط مناسبی برای محققان علاقه مند به پیوندهای میان نظام نظام سیاسی و نتایج بهداشتی برای توجه خاص به روندهای مرگ و میر ، امید به زندگی ، و نیاز های اساسی عمومی در آن کشورهایی بود که اخیرا تحولات سیاسی ناگهانی را تجربا کرده بودند. دلیل چنین علائقی درک متغیر دولت در ارتباط با نیاز های بهداشتی شهروندانشان است. به عنوان نمونه، این نویسنده ، اخیرا در حال بررسی پیوند میان تصمیمات پایان زندگی ، ارزش های فرهنگی، و سالخوردگی در ملل اروپای شرقی و جمهوری روسیه بود. این پیوندها و نتایج و تاثیرشان که مداوم در سراسر کتاب به آن پرداخته می‌شود.

رویکرد تطبیقی تاثیر فرهنگی روی رفتار سالم

تمام رفتارهای سالم در درون زمینه فرهنگی رخ می‌دهند. بدین صورت، تعریف و تفسیرآنچه که سلامتی ، مراقبت های بهداشتی درمانی و غیره را شکل می دهد تحت تاثیر نیروهای اقتصادی اجتماعی که در هر فرهنگ وجود دارد می باشد(کلین من، 1986) . به عنوان نمونه، به تحلیل ذیل توجه کنید که کار"ویتزکین و واترمن(1974)" زمانیکه یه وسیله "بلوم و زامبرنا " گزارش شد(99،1983)

آنها( ویتزکین و واترمن) استدلال می‌کنند که پزشکی جامعه  آمریکایی اساسا به خاطر سود سازماندهی می شود، که اصول هنجاری سرمایه داری را منعکس می‌کند .... یک گروه دیگران را استثمار می‌کند. تنها از این طریق می توان توزیع نامتساوی مداوم خدمات بهداشتی را در حمایت از بیماران ثروتمند تشریح می شود. آنها به ساختار در حال رشد صنایع استناد می‌کنند که خدمات بهداشتی را ارایه می دهند و محصولات پزشکی را تولید می کنند ، یعنی برای گردآوری توزیع متمرکز فزآینده از منافع میان گروه های کوچک پزشکان.

هرچند با انعکاس پزشکی آمریکایی، این بحث تاثیر سیاسی و اقتصادی را بر فرهنگ های دیگر تشریح نمی کند. بنابراین این امر ضروری است که مفاهیم بیشماری در ارتباط با جامعه شناسی پزشکی ( رجوع کنید ، به عنوان نمونه به کار جونز و جونز، 1975)، یا "کورتز و یا چالفانت(1991) در یک چهارچوب تطبیقی ادراک می شود.

این بخش با تعریفی از فرهنگ آغاز می شود . سپس پیوند میان فرهنگ و بهداشت را کاوش می‌کند، به دنبال بحث ها بررسی مختصری از نقش مهم ( و مکمل) انسانشناسی پزشکی می شود.

 

  
نویسنده : داود احمدی قیداری ; ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٧
تگ ها :

← صفحه بعد